من و طلائیه

بسم رب الشهداء و الصدیقین

سلام  بر شهدای کربلا و بدر و حنین و احد ، سلام بر شهدای صفین ، نهروان ، جمل و خندق وخیبر ، سلام بر شهدای کربلای خمینی ، طلائیه ، شلمچه ، فکه ، دهلاویه ، سوسنگرد، مجنون ، شرهانی ، حاج عمران ، کردستان ، بانه ، سقز، بوکان ، دشت آزادگان ، شوش ، کرخه و اروند و غیره.

سلام بر پدران و مادران شهدا که غوغا کردند و چه شیرمردانی را به دنیا آوردند که غول استکبار را شکستند و در نظرها خوار و ذلیل کردند و سلام بر فرزندان و همسران و خواهران و برادران شهدا .

سلام بر طلائیه .

سلام بر تو ای سرزمین نور ، خون ، آتش ودفاع .

یادت هست آن زمان که حقیر را دعوت کردی و من هم لبیک گویان آمدم ، مرا با تو چه ستخیتی بود و بازهم این بار تو بودی که مرا دعوت کردی و به هر بهانه ای بود کشاندی .

یادت هست آن زمان که با کاروان بانوان آمدم و تنها فردی بودم که با مادران و خواهران شهدا آمده بودم ، نمی دانم بعد از این همه سال که گذشته است آیا بازهم مرا بخاطر می آوری یا نه ؟ ولی من به خوبی تو را به یاد دارم و این تو بودی که ما را دریافتی و گفتی بیا روح سرگشته تو در همین زمین است .

یاد هست وقتی با مادرم که عکس سعید را در دستش داشت و آن چفیه سعید که یکی بر روی دوشم بود و یکی هم دست مادر که بر روی قاب عکس قهوه ای سعید کشیده بود و پا به پای من می آمد .

بگذار برای یکبار هم شده اعتراف کنم که ابتدای ورود وقتی نگاهم به آن گروه تئاتری افتاد که درباره جنگ اجرا می کردند را گذراندم و کمی که جلوتر آمدم حالم بدجور شده بود و بغضی سنگینی بر سینه ام سنگینی می کرد و خلاصه می خواستم داد بزنم ، رسیدم به مکانی که روحانی خوش کلامی داشت برای جماعت صحبت می کرد و از آن نوجوانی که آیت الله جوادی آملی حفظکم الله گفته بود که داشت وضو می گرفت و خطاب به او گفته بود تو چرا آمدی و برگرد ، نوجوان رو به جوادی آملی می کند و می گوید که حاج آقا بگذار نماز آخرمان را باحال بخوانیم و می رود در عملیات مشارکت می کند و بعد از اولین حمله وقتی گروهان بر می گردد می آیند می گویند : آقای جوادی آملی بیایید و نماز بخوانید و وقتی نگاه جوادی آملی به نوجوان می افتد عمامه از سربر می دارد و خاک بر سر می ریزد و می گوید که جوادی املی عرفان بخوان ، فلسفه بخوان ، امام به این جوانان و نوجوانان چه اموخت که به ما نیاموخت . تو از کجا می دانستی که نماز آخرت است ؟ من می گویم نرو و این می گوید بگذار نماز آخرم را باحال بخوانم.

سلام بر تو ای سرزمین طلائیه ، که مرا اذن دخول دادی و با همین کار قسمتی از روح من در آن سرزمین ماند.

آیا هنوز به یاد داری لحظه ای که احساس کردم ، در زمین تو یک گمشده دارم ؟ و من بدنبال گم شده خود می گردم ؟ نمی دانم از درونم خبر داشتی و یا اینکه به استناد این مثل خودمان که: رنگ رخساره نشان می دهد از سر درون .

آیا از رنگ رخساره ام دریافتی که با من این چنین کردی .

طلائیه یک موقع احساس نکنی که این زبان ، زبان شکوه است ، نه ، این زبان ملتمس گونه من است که خاطراتم را با تو مانند دو دوست قدیمی که بعد از مدتی همدیگر را می یابند و شروع به بازگویی خاطرات می کنند است ، دریاب مرا طلائیه ، هنوز یادت هست که وقتی به مادرم گفتم پسرت از این سرزمین رد شده است و سمت و سوی مجنون را به او نشان دادم ، اشک از چشمانش سرازیر شد و من هم بغضم ترکید و شانه هایم می لرزید ، و های های مانند بچگی هایم می گریستم.

یادت هست طلائیه در دلم آرزو می کردم که کاش می شد از خاکریز پایین می آمدم و می دویدم وکسی با من کاری نداشت و باز این من بودم که صبر کردم و آرزو کردم کاش یک شب ، میهمان تو شوم و شب این سرزمین و فکه را نیز درک کنم .

و هنگام جدائی از تو مانند بچه ای که مادرش و عزیزانش جدا میشود دلم را جا گذاشتم و آمدم و حالا زمان زیادی از خداحافظی و دیدار ما از یکدیگر گذشته است و بازهم من هستم که بی وفایی کردم و در این شهر زمین گیر شدم .

طلائیه ان بار خداحافظی نمی کنم ، چرا که تو در دل من خانه کرده ای آن هم با تمام شهدایت ، و از اروح طیبه شهدایی که در آن سرزمین خون از بدنشانجاری شد و تو را گلگون کردند بخواه که مرا که در وادی حیرت و سرگردانی مانده ام از این مرحله بگذرانند که نیاز مبرم به هادی و راهنما دارم .

و چه خوب گفته شهید علمدار :

ای کاش رنگ شهر بازیم نمی داد              در جبهه یا زهرا (س) مرا بر باد می داد مطلب...




برچسب ها : خاطرات شخصی