با سلام
خيلي وقت بود که مطلبي را ننوشته بودم . در اين سلسله نوشتار سعي مي کنم به خاطراتي که از زمان طفوليتم در ذهنم است براي بينندگان بنويسم . اولين مطلب را درباره آشنائي خودم با شهيد کريمي برايتان مي نگارم .
آشنائي من با اسماعيل کريمي بر مي گردد به سال اواخر سال 1363 يعني درست همان زمان شهادت اخوي عزيزم ( شهيد سعيد آدينه خيرآبادي) که تقريبا از همان زمان من 5 ساله دل بسته اسماعيل شدم و تقريبا از بچه هاي موجود در مسجد علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) منطقه 17 تهران ( منطقه 4000 شهيد ) پايگاه شهيد کريمي از نسل سومي جزء معدود کساني هستم که اسماعيل را ديده ام و کم و بيش خاطراتي از وي در ذهنم نقش بسته است .
موقعي که اسماعيل کريمي شهيد شد در سال 66-67 من دوم ابتدائي بودم و قشنگ يادم هست که کل کوچه را بسته بودند و آقاي خلخالي براي سخنراني آمده بود . قديمي ها يادشان هست که مهتابي ها را به صورت سه گوش و با گچ و آجر کنار هم مي چيدند و يک گلدان کنار آن گذاشته و عکس شهيدي را در کنار گلدان مي گذاشتند .
من تنها کسي هستم که همان زمان که اسماعيل شهيد شد از خواهرش عکس اسماعيل را گرفتم که خيلي از شاگردان اسماعيل دوست داشتند به هر طريقي شده آن عکس را ازم بگيرند که نتوانستند و تابه حال آن عکس را حفظ کرده ام .
و درست همان طور که مي خواست شهيد شد و 12 سال بعد استخوان هايش را در تاريخ 13/2/77 آوردند و در بهشت زهرا قطعه 29 دفن کردند و همينک که دارم اين مطلب را مي نويسم مشغول فيلم تشييع تابوت مطهرش مي باشم که تداعيکننده تمام خاطرات دور و نزديک مي باشم .
و بعدها سعي مي کنم برايتان بگويم که عده اي با اسماعيل چه کردند و تا کجا او را کشاندند و در آخر از عظمت تشييع اسماعيل در محله 17 و شهرک شهيد مطهري ( جاده ساوه) و بهشت زهرا و مراسم تدفين وي و حتي گريستن دشمنان اسماعيل براي وي تا همگان بدانند که از همان ابتدا عده اي سناريوي عناد سازي را بر عليه نيروهاي دلسوز در جامعه داشتند .
باشد که خاطرات بنده ( نسل سومي ) و چگونگي تعامل بنده با ( نسل اول و دوم ) بر معاندين روشن شود . انشاء الله
در آخر همه بدانند راه من ( نسل سوم ) همانند اسماعيل ( نسل اول و دوم ) از کربلا مي گذرد.
در آخر از خداوند منان خواهانم که در ظهور حضرت حجت تعجيل فرمايد و رهبر ما را ازجميع بلايا محفوظ نمايد و ما را شهيد راهش گرداند و نسل ما را به قافله شهدا برساند . انشاء الله